ستایش

دیشب برای مراسم چهارشنبه سوری خونه مامانم به صرف رشته پلو دعوت بودیم . جاتون خالی خیلی خوش گذشت . کودک درون من ، آقای همسر و خانوم برادرم فعال شده بود و کلی ترقه بازی کردیم . خلاصه آخر شب اومدیم خونه و وقتی می خواستیم در اپارتمانو باز کنیم دیدیم باز نمیشه . کاشف به عمل اومد که ستایش خانوم کلید را از داخل گذاشته توی قفل و منم موقع بستن در متوجه نشدم و ما ساعت یک شب موندیم پشت در . دیگه همسرم رفت پیچ گوشتی از انبار آورد و قفل در رو باز کرد حالا احتیاج به انبردست داشتیم اما متاسفانه انبردست تو خونه بود دوباره ساعت یک شب برگشتیم رفتیم خونه مادرم و انبردست اوردیم . حالا فکر می کردیم که در راحت باز میشه و می تونیم بریم بخوابیم چون صبح باید می رفتیم سرکار اما از شانس بد انبردست برای اون قفل خیلی بزرگ بود و بازم باز نشد . دوباره به مامانم زنگ زدم  و می خواستیم بریم اونجا بخوابیم اما این بار همسرم گفت بذار  دوباره با کلید امتحان کنم که پس از مدتی کلنجار رفتن بالاخره در خونه ساعت 2:30 باز شد .

:: چهارشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۳ :: :: 14:50 :: :: یک مامان ::

روز جمعه با آقای همسر تصمیم گرفتیم بریم برای ستایش خانوم لباس عید بگیریم .

ما از ساعت 3 بعدازظهر رفتیم خیابون بهار خرید و بعدش هم جایی کار داشتیم که حدودای ساعت 12 شب برگشتیم خونه . خسته و هلاک .

اما واقعا خدا رو شکر کردم که خدا یه دختر بهمون داده که همپای ما راه اومد . نه نق زد نه اذیت کرد .

البته اینم بگم که ستایش از همین حالا عاشق خرید و مغازه دیدن هست حتی اگه چیزی نخره  - این اخلاق انگار در همه خانوما از دوران کودکی هست _

خلاصه موقع برگشتن که تو ماشین خوابش برد . فکر می کردم دیگه تا صبح بیدار نمیشه اما در کمال تعجب دیدم که رسیدیم خونه میگه مامان اجازه میدی من لباسامو بپوشم امتحان کنم. گفتم ستایش الان؟ گفت آره مامان تو رو خدا.

دیگه لباسا رو براش پوشیدم خیلی ذوق داشت بعدش دیگه با خیال راحت رفت خوابید .

یاد دوران بچگی خودم و خریدای عید افتادم که چقدر ذوق داشتم . ای کاش منم الان بچه بودم یادش بخیر .

:: یکشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۳۹۳ :: :: 15:32 :: :: یک مامان ::

دیشب داشتم با ستایش درس های موسیقی کار میکردم و می خواستم شکل نت ها رو تمرین کنم . بهش سرمشق  " دو " رو دادم که شکل یه گردیه که یه خط از وسطش رد میشه . معلم موسیقی برای راحتی بچه ها به اونها گفته دوی سیبیلو که تو ذهنشون بمونه . خلاصه دیدم ستایش داره دوی سیبیلو می کشه و با دوخط . بهش میگم ستایش چرا دو تا خط داره . میگه مثل سیبیل باباعلی که دو تاست دیگه

:: چهارشنبه سیزدهم اسفند ۱۳۹۳ :: :: 15:6 :: :: یک مامان ::
ستایش واقعا عاشق شاسی بلنده مثلا به باباش میگه باید ماشین شاسی بلند بخری . مثلا بوت هاشو میخواد بپوشه میگه کفش های شاسی بلندمو بپوشم.

:: چهارشنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۳ :: :: 12:17 :: :: یک مامان ::

امروز صبح خیلی دیرم شده بود . ترافیک هم سنگین بود . پشت چراغ مونده بودیم  . منم یه لحظه عصبانی شدم و به اون پلیس بیچاره ب ی ش ع و ر نثار کردم که ستایش گفت مامان حرف زشت زدی . سریع بهش گفتم مامان جون معذرت میخوام از دهنم دراومد. بعد باباش بهش میگه ستایش مامان چی گفت؟ میگه خودش می دونه چی گفته حرف زشت زده . وای خدا از دست این بچه ترکیده بودم از خنده .

دقیقا آموزش های خودم رو به خودم بر می گردونه . منم باید حواسمو جمع کنم دیگه حرف زشت نزنم وگرنه دهنم بوی بد می گیره به قول ستایش .

:: دوشنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۳ :: :: 11:54 :: :: یک مامان ::

دیشب برای شام هویج پلو درست می کردم که ستایش خانوم گفت: مامان می خوام کمک کنم و ستایش خانوم در سرخ کردن گوشت، پیاز و هویج کمکم کرد. ولی غذا کمی شور شده بود که بابای ستایش می گفت آشپز که دو تا شد غذا یا شور میشه یا بی نمک . خلاصه این که ستایش خیلی ذوق می کرد که آشپزی کرده. حالا امیدوار وقتی بزرگ شد بهم کمک کنه .

:: چهارشنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۳ :: :: 14:49 :: :: یک مامان ::

دیروز صبح بعد از این که ستایش خانوم برای مهد کودک آماده کردم و لباساشو پوشیدم بهم گفت مامان برام عطر بزن تا اگه کسی منو بوس کرد بوی خوب بدم . دیگه واقعا من مونده بودم چی بگم ولی کلی خندیدم .

:: دوشنبه بیست و چهارم آذر ۱۳۹۳ :: :: 15:54 :: :: یک مامان ::
ستایش خانوم ما 5سالش تموم و وارد 6 سالگی شد. انشالله قراره برای عزیز دلم بعد از ماه صفر یه تولد خودمونی بگیرم . حالا بعدا عکس هاشو می ذارم .

:: شنبه پانزدهم آذر ۱۳۹۳ :: :: 13:51 :: :: یک مامان ::

دیروز بعدازظهر ستایش کلاس موسیقی داشت بعد از  مهد رفتیم خونه تا لباس عوض کنیم بعد بریم کلاس که ستایش تمایلی نداشت کاپشن بپوشه و من به خاطر سردی هوا تاکید داشتم که حتما باید بپوشه که از من کمی دلخور شد و با حالت ناراحتی گفت : « تازشم تو خیلی کوچولویی و قدت از بابا علی کوتاهتره می گم که دعوات کنه » وای دیگه واقعا نتونستم جلوی خودمو بگیرم و ترکیدم از خنده . واقعا استدلالش برام خیلی جالب بود . اما بالاخره تسلیم شد و کاپشن پوشید . 

:: دوشنبه سوم آذر ۱۳۹۳ :: :: 12:42 :: :: یک مامان ::

سلام به دوستان خوبم ببخشيد كه دير اومدم. ستايش عزيزم تقريبا دو هفته ميشه كه سرماخورده و سينه درد شديد داره و اصلا هم بهتر نشده به طوري كه هفته پيش من دو روز نرفتم سركار پيشش بودم توي اين هفته هم دو روز باباش سركار نرفت و از ستايش مراقبت كرد. ديروزم چون بابابش براش صبحانه درست كرده و ظرفها رو شسته بهش گفته بابا مگه تو مامان شدي ؟ ديروز هم با باباش ناهار رفته رستوران و بهش خوش گذشته . البته باباش معمولا چون دیر از سرکار میاد کمتر ستایشو می بینه و این دو روز خیلی براش خوب بود که با هم بودن.  ستایش چند شب پیش زد زیر گریه و می گفت تو و بابا همش سرکار میرین من دوست دارم خونه باشم . پیش شما باشم خلاصه کلی وجدان ما رو به درد آورد. حالا باباش قراره چند روزی مرخصی بگیره و بمونه پیشش .

:: سه شنبه ششم آبان ۱۳۹۳ :: :: 10:48 :: :: یک مامان ::
امروز روز عيد غديرخم هست امروز صواي از اينكه برام از نظر ديني از جايگاه خاصي برخورداره اما پنج سالی ميشه به خاطر تولد دخترك، اين روز قشنگي ديگه اي برام داره.

اصلا باورم نميشه از اون روز قشنگ و پر استرس با همه سختي هاش پنج سال گذشته اما واقعا شيرين و زيبا بوده تمام روزهاي با ستایش بودن.

خدايا تو رو صدها هزار بار به خاطر وجود ستايش شكر مي كنم .

عزيزم تولدت مبارك

:: دوشنبه بیست و یکم مهر ۱۳۹۳ :: :: 10:36 :: :: یک مامان ::

 

امروز 16 مهر روز جهانی کودک است و این روز رو به دختر قشنگم و همه کودکان سرزمینم تبریک می گم و امیدوارم که همه کودکان در فضایی پر از آزادی ، آرامش، صلح و تفاهم بزرگ شوند و امیدوارم که همه والدین و از جمله خودم بتوانیم شرایطی را برای فرزندانمان فراهم کنیم که در فضایی پر از صلح و صفا بزرگ شوند. آمین

کودکی غنچه ای از رود صداقت به صفای آب است

کودکی صفحه ای از عشق و محبت به شکوه ماه است

کودکی سلسله ی  اشک به دنبال سرشت است

کودکی لاله سرخ است به باغ امید

 

:: چهارشنبه شانزدهم مهر ۱۳۹۳ :: :: 9:37 :: :: یک مامان ::

ستایش دیشب دومین دندون شیریش رو پر کرد. به گفته دکتر این دوندونش تو سن 11 سالگی می افته . فعلا ستایش دندون خراب نداره . ولی دلم سوخت تو دندونپزشکی خیلی گریه کرد. البته دکترش خیلی خوب بود می گفت می خواییم یه کار کنیم کرم های دندونت بخوابه بعد با این آقا قلقلکی کر مها را بیرون کنیم . به اون دستگاهی هم که آب دهانوخارج می کنه می گفت آقا اردکه میاد آبها می  بره بیرون . خلاصه دکتره یه اصطلاحاتی مخصوص بچه ها به کار می برد .

آخر سر هم یه بسته مداد رنگی به ستایش جایزه داد .

:: سه شنبه یکم مهر ۱۳۹۳ :: :: 10:16 :: :: یک مامان ::
[ Weblog Themes By Night nama ]
درباره وبلاگ

اسم من ستایش خانومه. من روز یکشنبه پانزدهم آذر 88 همزمان با عید غدیر خم ساعت 12 و 15 دقیقه ظهر به دنیا اومدم و شدم همه دنیا و عشق مامان و بابام.