سلام به همه دوستان خوبم . هر چند تقریبا زمان زیادی از جشن فارغ التحصیلی ستایش گذشته اما به هر حال می نویسم تا خاطره اش ثبت بشه . روز چهارشنبه 4 تیر 93 مثل هر روز صبح ستایش از خواب بیدار شد. اما خیلی سرحال و قبراق تر از قبل چون اولا خیلی زود خوابیده بود و دوم این که خیلی دوست داشت بره جشن . بعد از بیدار شدن و دست و صورت شستن،  ستایش بلوز سفید ، دامن مشکی و جوراب شلواری سفیدش رو که برای جشن آماده کرده بودم پوشید و موهاشو خیلی خوشگل درست کردم و توی حیاط خونه چند تا عکس خوشگل گرفتیم و رفتیم. اون روز قرار بود ساعت 11 ناهار بخورن به خاطر همین همه برنامه های آموزشی و تفریحی کنسل بود و همه درگیر برگزاری جشن بودن و پدر و مادرها هم ساعت 2 قرار بود در  سالن اجتماعات اداره یعنی محل برگزاری جشن باشن. من سر ساعت مقرر اونجا بودم اما بابا علی با کمی تاخیر رسید . سالن خیلی قشنگ و زیبا و به سبک کاملا کودکانه طراحی و تزیین شده بود . برنامه با ورود عمو فربد همون عمو موسیقی شروع شد و آهنگ شاد و کودکانه اش آغازگر جشن بود و دونه دونه به معرفی برنامه ها پرداخت . اولین برنامه شعرخوانی بچه های 6 ساله بود و بعد 5 ساله ها و بعد نوبت به بچه های 4 سال یعنی کلاس ستایش می رسید . در کنار اون برنامه های دیگه ای هم بود . بچه های 4 سال قرار بود شعر بز بز قندی رو اجرا کنند. وقتی گروه 4 ساله ها اومدن هر کدوم یه کلاه کاغذی به شکل بز بز قندی به سر داشتن و وارد سالن شدن و برای هر کدام جایی بر روی صندلی های کوچیک زرد رنگ در نظر گرفته  شده بود و اونها شعرشون رو خوندن البته منم حفظ بودم چون ستایش دائما توی خونه اونو می خوند . اجراشون خیلی خوب بود به خاطر همین دوباره تکرار کردن و بعد از برنامه هم یه جایزه خوشگل به بچه ها دادن. خدا رو شکر جشن خیلی خوبی بود البته برای مربی های مهربون خیلی خسته کننده چون اونا با دل و جون برای بچه های ما زحمت می کشن. بدین ترتیب ستایش خانوم از مهر ماه امسال میره کلاس بچه های 5 سال و یک سال بزرگتر میشه . امیدوارم روزی برسه که من در جشن فارغ التحصیلی دانشگاهش شرکت کنم . به امید اون روز قشنگ .



تاريخ : چهارشنبه یکم مرداد 1393 | 15:32 | نویسنده : یک مامان |

ستایش عزیزم امروز صبح که از خواب بیدار شد می گفت مامان من نمی رم مهد کودک آخه دلم برات تنگ میشه . اما ما رفتیم . بهش گفتم ستایش تو باید بری مهدکودک چون تمرین داری. باید بری با دوستات بازی کنی . به هر حال راضی شد که بره . 

روز چهارشنبه جشن فارغ التحصیلی دارن . قراره در این جشن شعر بخونن .

ستایش امروز صبح یه درخواست دیگه هم داشت . مامان منو می بری استخر؟ حالا شاید عصر بریم استخر .



تاريخ : دوشنبه دوم تیر 1393 | 15:10 | نویسنده : یک مامان |

ستایش سه جلسه هست که کلاس موسیقی میره و معلمش خیلی ازش راضیه . خانومش بهم گفت که ستایش با بلز خیلی خوب می تونه صدا تولید کنه و من از این بابت خیلی خوشحالم و خودش هم خیلی خوشحاله که معلمش ازش تعریف کرد و انگیزش بیشتر شده . حالا دیروز داشتیم نت ها رو تمرین می کردیم . من می خوندم تا اونم تکرار کنه بعد میگه مامان چرا حواسمو خرد می کنی دیدی اشتباه کردم . البته منظورش اینه که چرا حواسمو پرت می کنی .

تعطیلات هفته گذشته دو سه روز رفتیم شمال.هوا خیلی خوب و عالی بود . ستایش و طناز (دختر داییش ) حسابی با هم بازی کردن. خیلی خوش گذشت. خدا رو شکر .



تاريخ : سه شنبه بیستم خرداد 1393 | 10:19 | نویسنده : یک مامان |

ستایش صبح بیدار کردم که آماده بشه بریم مهدکودک. "میگه مامان بذار ببینم خیلی جالبه " ، "حالا بذار 5 دقیقه بخوابم " بعد از مدتی رفتم بیدارش کردم که خیلی سریع بیدار شد. بعد ازش می پرسم ستایش داشتی خواب می دیدی ؟ میگه آره داشتم خواب عمو پورنگ و امیرحسین می دیدم. خیلی قشنگ بود .

در ضمن ستایش خانوم از دیروز رفت کلاس موسیقی. آموزش ارف و بلز. که ظاهرا تو کلاس خیلی علاقه نشون داده و خودش خیلی خوشحاله .



تاريخ : دوشنبه پنجم خرداد 1393 | 11:27 | نویسنده : یک مامان |

همانطور که قبلا گفتم ستایش پنجشنبه گذشته با باباش رفت سرکار و منم رفتم استخر. روز خوبی بود اما جای ستایش واقعا خالی بود و همش جلو چشمم بود. منم بعد از استخر رفتم پیش مامانم , شام هم رفتیم پارک. دوباره ستایش اومد تو پارک کلی بازی کرد و بهش خوش گذشت . اما متاسفانه از حدودای ساعت 2 شب با دل درد شدید از خواب پرید . سریع رفتم پیشش و گلاب به روی همه کلی ا س ت ف ر ا غ کرد و تا صبح 2 بار این اتفاق افتاد. متاسفانه به دلیل خوردن زردآلو و گوجه سبز رودل کرده بود . روز شنبه هم پیش مامانم بود و از امروز رفت مهدکودک. امروز اگه خدا بخواد کلاس موسیقیش شروع میشه .



تاريخ : یکشنبه چهارم خرداد 1393 | 14:34 | نویسنده : یک مامان |

سلام به همه دوستان خوبم.  هفته ای که داره تموم میشه فکر کنم خیلی خیلی به ستایش خوش گذشت . مامان بزرگ ستایش زحمت کشیده براش یه اسکوتر گرفته به خاطر همین منم هر روز بردمش پارک تا انرژیش تخیله بشه. هر بار هم حدود 3 ساعت بازی کرده یعنی از ساعت 6 تا 9 شب و آشپزخونه هم به نوعی تعطیل. ستایش خانوم وسایل برقی از جمله قطار، موتور، قایق و بازی های دیگه مثل تاب و سرسره سوار شده و دوست پیدا کرد و باهاشون حسابی دوید . خودم هم راضی بودم چون خیلی وقت بود پارک نرفته بود و برای روحیه خودمم خوب بود.

- دیروز بعد از پارک با ستایش رفتیم برای بابا علی کادو عطر بگیریم. آقای فروشنده هر عطری رو که به من می داد تا بوش کنم، ستایش هم فوری می گفت مامان من من . بده منم بو کنم. بعد بو می کرد می گفت: این بوش خوب نیست و دوباره ... و دخترم به من در انتخاب عطر کمک کرد . البته بعدش گفت مامان تو هیچی برای من نمی خری.

هفته پیش هم بابای ستایش برام یه شال خریده بود بعد من سرم کردم . بعد ستایش به نشونه قهر رفت تو اتاقش. رفتم میگم ستایش خوشگله. بهم میگه نه اصلا خوشگل نیست اصلا بهت نمیاد . اینم از ستایش خانوم . این در حالیه که همیشه هم من و هم بابا علی براش هدیه می گیریم .

فردا ستایش قراره با باباش بره سرکار  و اگه خدا بخواد و کاری برام پیش نیاد منم می خوام برم استخر .



تاريخ : چهارشنبه سی و یکم اردیبهشت 1393 | 12:33 | نویسنده : یک مامان |

همسر عزیزم فردا روز توست . روز مرد و پدر این روز قشنگو که همزمان با نهمین سالگرد عقدمون هم هست از طرف خودم و ستایش عزیزم بهت تبریک می گم  . قطعا فردا برای ما یکی از بهترین روزهاست که من و تو رو سر راه هم قرار داد و به هم رسوند و با وجود نازنین ستایش، لذت پدر بودن رو تجربه کردی .

علی عزیزم هر روز بیشتر از قبل دوستت دارم و همیشه قدردان تلاش و زحماتت هستم و از این که برای دخترمون پدر خوبی هستی و برای آیندش تلاش می کنی ازت تشکر می کنم .  

همسر مهربونم روزت رو از طرف خودم و ستایش عزیزم تبریک می گم و امیدوارم همیشه سایه ات بالا سر زندگیمون باشه و سالم و سلامت باشی .



تاريخ : دوشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1393 | 9:48 | نویسنده : یک مامان |
امروز روز میلاد فاطمه زهرا (س) و روز مادر هست . این روز رو به همه مادران سرزمینم تبریک می گم و من هم به خاطر وجود نازنین دخترم ستایش تونستم این واژه زیبا رو درک لمس کنم و این بزرگترین و قشنگ ترین نعمتی است که خداوند به من عطا کرده و از خدا می خوام که به من توانایی و سلامتی بده که بتونم هم همسر و مادری خوب باشم و بتونم به خوبی در رشد و شکوفایی دخترم  نقش آفرینی کنم .



تاريخ : یکشنبه سی و یکم فروردین 1393 | 11:41 | نویسنده : یک مامان |
عشقم، نفسم، دختر گلم عیدت مبارک. امسال پنجمین عیدی هست که تو عزیز گلم سفره هفت سین دو نفره ما رو قشنگ تر و زیباتر کردی امیدوارم که امسال سال خیلی خوبی برای من، تو و بابایی باشه و آن چیزی که خیر هست برای ما رقم بزنه .



تاريخ : یکشنبه هفدهم فروردین 1393 | 9:4 | نویسنده : یک مامان |
ستایش عزیزم علاقه زیادی به رانندگی داره .  امروز صبح که داشتیم می رفتیم مهد بهم میگه مامان من خیلی رانندگی دوست دارم میشه بزرگ شدم برام یه ماشین بخری ؟



تاريخ : سه شنبه بیست و نهم بهمن 1392 | 14:42 | نویسنده : یک مامان |
تولد ستایش خانوم عزیزم 15 آذر هست اما به دلیل قرار گرفتن در ماه صفر و به دلیل کار داشتن خودم اون تاریخ براش تولد نگرفتم اما تو ذهنم بود یه جشن کوچولو بگیرم . که امسال این جشن در مهدکودک برگزار شد. البته شب قبلش از ستایش عکس های قشنگی با کیکش گرفتیم و در مهد کودک هم به همراه مربی و دوستانش یه جشن کوچولو و شاد برگزار شد.



تاريخ : یکشنبه ششم بهمن 1392 | 13:59 | نویسنده : یک مامان |
دیشب ستایش بهم میگه مامان من از دستت ناراحتم. میگم عزیزم مگه من چی کار کردم که ناراحتی؟

اخم می کنه میگه آخه وقتی تو کوچولو بودی مواظب خودت نبودی.

من می ترسم تو بری خیابون ماشین بهت بزنه بعد من ناراحت میشم. پس مامان مواظب خودت باش.

 خدای من شکرت به خاطر این هدیه مهربون و دوست داشتنی که به من دادی .



تاريخ : دوشنبه شانزدهم دی 1392 | 11:15 | نویسنده : یک مامان |
ستایش چند شب پیش باباشو صدا کرد "بابا علی". اون لحظه حواسش نبود برای بار دوم گفت : باباعلی . بابا سرشو بلند کرده میگه جانم عزیزم. بعد ستایش کمی فکر می کنه میگه بذار بفهمم . به جای این که بگه بذار یادم بیاد . وای دیگه من و باباعلی ترکیدیم از خنده .



تاريخ : یکشنبه پانزدهم دی 1392 | 11:35 | نویسنده : یک مامان |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.