ستایش

از بعدازظهر 6 مرداد سال 89 حدود 6 سال می گذره که برای اولین بار متوجه شدم دو تا مروارید سفید خوشگل روی لثه پایین دخترم خود نمایی می کنه اما حالا در 12 دی ماه سال 94 یکی از این مرواریدهای خوشگل افتاد و از این بابت بسیار زیاد خوشحالم.

چند وقتی بود که دندون ستایش لق شده بود و من ستایش دندونپزشکی بردم که خانوم دکتر بهم گفت سیب بده گاز بزنه از روز چهارشنبه هفته قبلش خیلی لق شده و یه کم درد داشت و گاهی ستایش نق می زد.

دیروز بعدازظهر که رفتم پیش دبستانی دنبال ستایش خانوم و دیدم مربی مهربونش خاله لیلا حامل خبر خوشی بود و بهم گفت که دندون ستایش جون افتاده و خودشم خیلی خوشحاله و دیدم وقتی داره از پله ها میاد پایین می خنده و دستش رو گذاشته روی دهنش . خیلی خوشحال شدم و حسابی بوسش کردم و بهش گفتم عزیزم از این که داری بزرگ میشی خیلی خوشحالم . ظاهرا توی پیش دبستانی وقتی داشته سی دی می دیدن دستش رو گذاشته روی دندونش و دیده خیلی لقه که بعدش هم کنده شده . حالا دندونش گذاشتم کنار تا بذارم توی آلبومش و بعد از کلاس هم رفتیم برای ستایش خانوم هدیه خریدیم و گفتم که هر چی دوست داری انتخاب کن که خودش دو تا تل و دو تا لاک انتخاب کرد .

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم دی ۱۳۹۴ساعت 11:11 توسط یک مامان |

روزی که تو اومدی روی زمین

یه فرشته کم شد از آسمونا

مثل گل شکفتی بین آدما

گل سر سبد بودی بین اونا

عزیز دلم تولد شش سالگیت مبارک

پی نوشت: امسال تصمیم دارم برای ستایش عزیزم تولد بگیرم البته به دلیل متقارن بودن باایام ماه صفر  4 دی برای ستایش جان تولد می گیرم . بزودی عکس هایی از مراسم تولد ستایش میذارم .

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آذر ۱۳۹۴ساعت 14:19 توسط یک مامان |

ستایش خانوم چند شب پیش دلش درد می کرد بعد بهش می گم چرا دلت درد می کنه چیزی خوردی ؟ میگه نه فکر کردی عاشق شدم وای منو میگی ترکیدم از خنده .

امروز صبح داشتیم می رفتیم پیش دبستانی بعد بهم میگه مامان امروز میخوام برم پدر رادین دربیارم (همکلاسش) میگم چرا؟ میگه مامان آخه دیروز رفته به آترینا گفته من اول تو رو دوست دارم بعد ستایشو دوست دارم خیلی از دستش ناراحتم.

 چند روز پیش یکی از دوستام زنگ زد و خواست بچه ها رو ببریم سرزمین عجایب . منم داشتم در این مورد با بابای ستایش مشورت می کردم که چه روزی بریم بعد ستایش میگه مامان تو رو خدا بریم سرزمین مشایخ.

 

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان ۱۳۹۴ساعت 11:45 توسط یک مامان |

 

امروز روزی هستش که ستایش خانوم به مقطع پیش دبستانی رفت و من واقعا باورم نمیشه که چه قدر زود ستایش خانوم 6 ساله شد و خودش از این بابت واقعا خوشحاله و همش به من میگه مامان من دیگه بزرگ شدم شش سالم شده .

واقعا خدا رو شکر می کنم که ستایش وارد مقطع جدیدی از زندگیش شده . من امسال تصمیم گرفتم که ستایش در همون مهدکودک خودش باشه چون اونجا کلاس پیش دبستانی داشت و واقعا از این بابت راضی هستم چون دغدغه  خودم کمتره .

بازم خدا رو شکر امسال مربی ستایش خیلی خوبه و مثل اسمش واقعا متین و صبوره و آرامش به بچه ها میده.

برای ستایش کتابهای پیش دبستانی تهیه شده و قراره  از هفت مهر کار آموزش شروع بشه .

دیروز هم کلاسهاشون جابه جا شد و ستایش واقعا ذوق داره و به من می گفت مامان منو شب زود بخوابون تا من فردا زود برم پیش خاله متین و خاله پریسا .

خدای مهربون ازت میخوام ستایش و همه بچه ها همیشه سالم و سلامت باشن و در زندگیشیون موفق و پاینده باشن. 

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور ۱۳۹۴ساعت 11:6 توسط یک مامان |

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۴ساعت 22:55 توسط یک مامان |

دیروز جشن فارغ التحصیلی ستایش در مهد کودکشون برگزار شد و ستایش خانوم ما از گروه سنی 5 سال وارد کلاس 6 ساله و یا همون پیش دبستانی شد. دیروز اجرای گروه سنی ستایش اینا خیلی خوب و عالی بود و با صدای رسایی دو شعر به زبان فارسی و انگلیسی خوندن. بچه ها با بلوز سفید و دامن سورمه ای و تاج های قرمز رنگ واقعا مثل فرشته ها بودن و چه قدر پاک و معصوم. برای ستایش خیلی خوشحال شدم که با اعتماد به نفس زیادی رو سن شعرش رو اجرا کرد . در پایان جشن هم بچه ها رو صدا زدن و رفتن رو سن و جایزه هاشونو گرفتن .

نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد ۱۳۹۴ساعت 14:7 توسط یک مامان |

چند وقتی بود که نمی تونستم وارد بلاگفا بشم و همش ناراحت بودم که نکنه نوشته های پیشین از بین بره ولی خدا رو شکر امروز اتفاقی امتحان کردم که باز شد . توی این مدت به نظرم اتفاقات زیادی افتاده اما فعلا حضور ذهن ندارم که بخوام در موردشون حرف بزنم انشالله به زودی با پست های جدید از ستایش میام .

نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر ۱۳۹۴ساعت 16:27 توسط یک مامان |

سلام به همه دوستان خوبم . اینجا خیلی وقته نیومدم. از ابتدای سال واقعا وقت نداشتم . امسال دوم فروردین عمه ستایش از هلند اومد و ما همش مهمونی و گردش  بودیم به خاطر همین خیلی نیومدم اینجا .

امسال عید ما چند روز مهمون امام رضا بودیم و بعدش رفیتم گرگان که خیلی خیلی خوش گذشت . خودم و ستایش و باباعلی هم حدود 15 روزی تعطیل بودیم که برامون خیلی خوب بود.

از این به بعد سعی می کنم بیشتر از قبل اینجا سر بزنم و عکس بذارم . 

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 11:48 توسط یک مامان |

دیشب برای مراسم چهارشنبه سوری خونه مامانم به صرف رشته پلو دعوت بودیم . جاتون خالی خیلی خوش گذشت . کودک درون من ، آقای همسر و خانوم برادرم فعال شده بود و کلی ترقه بازی کردیم . خلاصه آخر شب اومدیم خونه و وقتی می خواستیم در اپارتمانو باز کنیم دیدیم باز نمیشه . کاشف به عمل اومد که ستایش خانوم کلید را از داخل گذاشته توی قفل و منم موقع بستن در متوجه نشدم و ما ساعت یک شب موندیم پشت در . دیگه همسرم رفت پیچ گوشتی از انبار آورد و قفل در رو باز کرد حالا احتیاج به انبردست داشتیم اما متاسفانه انبردست تو خونه بود دوباره ساعت یک شب برگشتیم رفتیم خونه مادرم و انبردست اوردیم . حالا فکر می کردیم که در راحت باز میشه و می تونیم بریم بخوابیم چون صبح باید می رفتیم سرکار اما از شانس بد انبردست برای اون قفل خیلی بزرگ بود و بازم باز نشد . دوباره به مامانم زنگ زدم  و می خواستیم بریم اونجا بخوابیم اما این بار همسرم گفت بذار  دوباره با کلید امتحان کنم که پس از مدتی کلنجار رفتن بالاخره در خونه ساعت 2:30 باز شد .

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 14:50 توسط یک مامان |

روز جمعه با آقای همسر تصمیم گرفتیم بریم برای ستایش خانوم لباس عید بگیریم .

ما از ساعت 3 بعدازظهر رفتیم خیابون بهار خرید و بعدش هم جایی کار داشتیم که حدودای ساعت 12 شب برگشتیم خونه . خسته و هلاک .

اما واقعا خدا رو شکر کردم که خدا یه دختر بهمون داده که همپای ما راه اومد . نه نق زد نه اذیت کرد .

البته اینم بگم که ستایش از همین حالا عاشق خرید و مغازه دیدن هست حتی اگه چیزی نخره  - این اخلاق انگار در همه خانوما از دوران کودکی هست _

خلاصه موقع برگشتن که تو ماشین خوابش برد . فکر می کردم دیگه تا صبح بیدار نمیشه اما در کمال تعجب دیدم که رسیدیم خونه میگه مامان اجازه میدی من لباسامو بپوشم امتحان کنم. گفتم ستایش الان؟ گفت آره مامان تو رو خدا.

دیگه لباسا رو براش پوشیدم خیلی ذوق داشت بعدش دیگه با خیال راحت رفت خوابید .

یاد دوران بچگی خودم و خریدای عید افتادم که چقدر ذوق داشتم . ای کاش منم الان بچه بودم یادش بخیر .

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۳۹۳ساعت 15:32 توسط یک مامان |

دیشب داشتم با ستایش درس های موسیقی کار میکردم و می خواستم شکل نت ها رو تمرین کنم . بهش سرمشق  " دو " رو دادم که شکل یه گردیه که یه خط از وسطش رد میشه . معلم موسیقی برای راحتی بچه ها به اونها گفته دوی سیبیلو که تو ذهنشون بمونه . خلاصه دیدم ستایش داره دوی سیبیلو می کشه و با دوخط . بهش میگم ستایش چرا دو تا خط داره . میگه مثل سیبیل باباعلی که دو تاست دیگه

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 15:6 توسط یک مامان |

ستایش واقعا عاشق شاسی بلنده مثلا به باباش میگه باید ماشین شاسی بلند بخری . مثلا بوت هاشو میخواد بپوشه میگه کفش های شاسی بلندمو بپوشم.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 12:17 توسط یک مامان |

امروز صبح خیلی دیرم شده بود . ترافیک هم سنگین بود . پشت چراغ مونده بودیم  . منم یه لحظه عصبانی شدم و به اون پلیس بیچاره ب ی ش ع و ر نثار کردم که ستایش گفت مامان حرف زشت زدی . سریع بهش گفتم مامان جون معذرت میخوام از دهنم دراومد. بعد باباش بهش میگه ستایش مامان چی گفت؟ میگه خودش می دونه چی گفته حرف زشت زده . وای خدا از دست این بچه ترکیده بودم از خنده .

دقیقا آموزش های خودم رو به خودم بر می گردونه . منم باید حواسمو جمع کنم دیگه حرف زشت نزنم وگرنه دهنم بوی بد می گیره به قول ستایش .

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۳ساعت 11:54 توسط یک مامان |


آخرين مطالب
» اولین دندون شیری ستایش افتاد
» ستایش جان تولد 6 سالگیت مبارک
» جملات بامزه
» ستایش به کلاس پیش دبستانی رفت
» روز دختر مبارك
» جشن فارغ التحصیلی
»
»
» کلید خونه
» لباس شب عید

Design By : RoozGozar.com