X
تبلیغات
ستایش
























ستایش

امروز روز میلاد فاطمه زهرا (س) و روز مادر هست . این روز رو به همه مادران سرزمینم تبریک می گم و من هم به خاطر وجود نازنین دخترم ستایش تونستم این واژه زیبا رو درک لمس کنم و این بزرگترین و قشنگ ترین نعمتی است که خداوند به من عطا کرده و از خدا می خوام که به من توانایی و سلامتی بده که بتونم هم همسر و مادری خوب باشم و بتونم به خوبی در رشد و شکوفایی دخترم  نقش آفرینی کنم .

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم فروردین 1393ساعت 11:41 توسط یک مامان |

عشقم، نفسم، دختر گلم عیدت مبارک. امسال پنجمین عیدی هست که تو عزیز گلم سفره هفت سین دو نفره ما رو قشنگ تر و زیباتر کردی امیدوارم که امسال سال خیلی خوبی برای من، تو و بابایی باشه و آن چیزی که خیر هست برای ما رقم بزنه .

نوشته شده در یکشنبه هفدهم فروردین 1393ساعت 9:4 توسط یک مامان |

ستایش عزیزم علاقه زیادی به رانندگی داره .  امروز صبح که داشتیم می رفتیم مهد بهم میگه مامان من خیلی رانندگی دوست دارم میشه بزرگ شدم برام یه ماشین بخری ؟

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1392ساعت 14:42 توسط یک مامان |

تولد ستایش خانوم عزیزم 15 آذر هست اما به دلیل قرار گرفتن در ماه صفر و به دلیل کار داشتن خودم اون تاریخ براش تولد نگرفتم اما تو ذهنم بود یه جشن کوچولو بگیرم . که امسال این جشن در مهدکودک برگزار شد. البته شب قبلش از ستایش عکس های قشنگی با کیکش گرفتیم و در مهد کودک هم به همراه مربی و دوستانش یه جشن کوچولو و شاد برگزار شد.

نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1392ساعت 13:59 توسط یک مامان |

دیشب ستایش بهم میگه مامان من از دستت ناراحتم. میگم عزیزم مگه من چی کار کردم که ناراحتی؟

اخم می کنه میگه آخه وقتی تو کوچولو بودی مواظب خودت نبودی.

من می ترسم تو بری خیابون ماشین بهت بزنه بعد من ناراحت میشم. پس مامان مواظب خودت باش.

 خدای من شکرت به خاطر این هدیه مهربون و دوست داشتنی که به من دادی .

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1392ساعت 11:15 توسط یک مامان |

ستایش چند شب پیش باباشو صدا کرد "بابا علی". اون لحظه حواسش نبود برای بار دوم گفت : باباعلی . بابا سرشو بلند کرده میگه جانم عزیزم. بعد ستایش کمی فکر می کنه میگه بذار بفهمم . به جای این که بگه بذار یادم بیاد . وای دیگه من و باباعلی ترکیدیم از خنده .

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1392ساعت 11:35 توسط یک مامان |

دیروز ستایش عزیزمو بردم مرکز بهداشت برای اندازه گیری قد و وزن. دختر گلم در 4 سالگی 16 کیلو وزن و 103 سانتیمتر قدش بود که به گفته دکتر همه چی خوب بود. بعد از مرکز بهداشت هم رفتیم پارک و خانه اسباب بازی که کلی بازی کرد و بهش خیلی خیلی خوش گذشت. دختر گلم الان خیلی خوشگل حرف می زنه و با کلمات اشتباهی که میگه دل من و باباشو حسابی می ّره.

به تازگی صلوات فرستادن یاد گرفته و میگه صولات . هرشب موقع خواب میگه مامان برای مهد کودکم خوراکی چی گوگاشتی (گذاشتی). به جای قل هو الله احد میگه قل هو الله شهید که دو سه روزی میشه تلفظ درست رو یاد گرفته.یک گل داریم در دینا (دنیا).لوژ بب (رژ لب)

روز چهارشنبه از طرف مهدکودک رفت سیرک. از چند روز قبل خیلی خوشحال بود و با حالت خیلی قشنگی می گفت می خوام با خاله زری برم سیرک .

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1392ساعت 12:3 توسط یک مامان |

ستایش عزیزم، گل قشنگم، نفس مامان، همه عشقم، همه زندگیم، روزی که به دنیا آمدی هرگز نمیدانستی زمانی خواهد رسید که آرامش بخش روح و روان کسی هستی که با بودن تو دنیا برایش زیباتر است بهانه ی زندگیم تولدت مبارک
نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1392ساعت 0:21 توسط یک مامان |

سلام به همه دوستای خوبم . ستایش خانوم ما هم خوبه . بعد از جریانات پست قبل که براتون تعریف کردم ستایش رو بردم دکتر و ایشون هم براش آزمایش کم خونی و ... نوشت. آزمایشو گرفتم جوابش 13 آذر آماده میشه . خدا کنه که چیزی نباشه. از اون شب ستایش شبها راس 8 شام میخوره بعد
ج ... ، مسواک، کتاب ، بوس لا لا و 8:30 شب می خوابه . البته باباعلی خیلی دلش براش تنگ میشه ولی چاره ای نیست ستایش باید زود بخوابه. ولی بازم ساعت 7.30 زوری بلند میشه ولی بعدش خیلی سرحاله و دیگه اون موقع باباعلی رو بیدار می کنیم که  بره سرکار و کمی هم با ستایش باشه. البته بعضی روزها هم سه تایی باهم می رویم.
امروز از صبح که از خواب بیدار شد ترانه دارم
میام پیشت از احسان خواجه امیری رو زمزمه می کنه و البته کمی جابجا می خونه . میگه دارم میام پیشت جاده چه همواره . هوا چقدر بوی عطر تو رو داره که ستایش به جای هوا چه قدر بوی عطر تو رو داره میگه هوا چه قدر سرده و کلا ترانه آقا احسان عوض میشه .

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1392ساعت 11:9 توسط یک مامان |

ستایش خیلی بچه خواب دوستی هست و صبح ها به سختی از خواب بیدار میشه و این موضوع برای من واقعا رنج آور شده و نمی دونم باید چه کار کنم؟ گاهی دچار عذاب وجدان میشم که من سرکار میرم و اون مجبوره صبح ها با من بیدار بشه. اما بازم پیش خودم فکر می کنم بالاخره دو سه سال دیگه باید مدرسه بره و اون موقع  باید به موقع برسه .

مثلا دیشب ساعت 9 خوابیده و صبح ساعت 7 بیدارش کردم حالا مگه بیدار میشد دوباره تا 8 خوابیده بعد بلند شده با گریه و ناراحتی رفتیم و منم طبق معمول دیر رسیدم . البته خودم می دونم خیلی برای بچه ها سخته که صبح زود بیدار بشن ولی چاره ای نیست.

این مساله خیلی داره اذیتم می کنه و خسته شدم از این که روزم رو این طوری با اعصاب خردکنی شروع می کنم. واقعا نمی دونم باید چه کار کنم. حالا امروز تصمیم دارم ببرمش دکتر شاید کم خونی داشته باشه و قرار هست هفته اینده هم با یه روانشناس صحبت کنم شاید اونا بتونن برام کاری کنن. 

نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1392ساعت 15:5 توسط یک مامان |

ستایش چند روزی به خاطر سرماخوردگی مهد کودک نرفت . دو سه روزی هم به خاطر آلودگی مهدکودک تعطیله . حسابی پشتش باد خورده . بهم میگه مامان دیگه مهد سرکارت نریم . منو ببر کلاس نقاشی .

اینم از نتایج تعطیلیه دیگه .

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان 1392ساعت 10:50 توسط یک مامان |

ستایش خانوم عزیزم هفته پیش به عنوان بهترین شاگرد کلاس خاله زری جون شناخته شد و مورد تشویق دوستانش قرار گرفت . مدیر مهدشون هم بهش یه جایزه خوشگل داد . دستشون درد نکنه .

وقتی مربیش  گفت ستایش به خاطر نظم و انضباط و آرومی شاگرد خوب شناخته شده خیلی خوشحال شدم و بهم احساس غرور دست داد.

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر 1392ساعت 11:43 توسط یک مامان |

ستایش عزیزم، کودک نازم ، دختر گلم روزت مبارک

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر 1392ساعت 10:45 توسط یک مامان |


آخرين مطالب
» روز همه مادران مبارک
» عزیزم سال نو مبارک
» ماشین
» تولد در مهد کودک
» مامان مواظب خودت باش
» بذار بفهمم
» کلمات جدید
» ستایش عزیزم تولد 4 سالگیت مبارک
» دارم میام پیشت
» خواب

Design By : RoozGozar.com