ستایش
ستایش واقعا عاشق شاسی بلنده مثلا به باباش میگه باید ماشین شاسی بلند بخری . مثلا بوت هاشو میخواد بپوشه میگه کفش های شاسی بلندمو بپوشم.

:: چهارشنبه بیست و نهم بهمن 1393 :: :: 12:17 :: :: یک مامان ::

امروز صبح خیلی دیرم شده بود . ترافیک هم سنگین بود . پشت چراغ مونده بودیم  . منم یه لحظه عصبانی شدم و به اون پلیس بیچاره ب ی ش ع و ر نثار کردم که ستایش گفت مامان حرف زشت زدی . سریع بهش گفتم مامان جون معذرت میخوام از دهنم دراومد. بعد باباش بهش میگه ستایش مامان چی گفت؟ میگه خودش می دونه چی گفته حرف زشت زده . وای خدا از دست این بچه ترکیده بودم از خنده .

دقیقا آموزش های خودم رو به خودم بر می گردونه . منم باید حواسمو جمع کنم دیگه حرف زشت نزنم وگرنه دهنم بوی بد می گیره به قول ستایش .

:: دوشنبه بیست و نهم دی 1393 :: :: 11:54 :: :: یک مامان ::

دیشب برای شام هویج پلو درست می کردم که ستایش خانوم گفت: مامان می خوام کمک کنم و ستایش خانوم در سرخ کردن گوشت، پیاز و هویج کمکم کرد. ولی غذا کمی شور شده بود که بابای ستایش می گفت آشپز که دو تا شد غذا یا شور میشه یا بی نمک . خلاصه این که ستایش خیلی ذوق می کرد که آشپزی کرده. حالا امیدوار وقتی بزرگ شد بهم کمک کنه .

:: چهارشنبه بیست و ششم آذر 1393 :: :: 14:49 :: :: یک مامان ::

دیروز صبح بعد از این که ستایش خانوم برای مهد کودک آماده کردم و لباساشو پوشیدم بهم گفت مامان برام عطر بزن تا اگه کسی منو بوس کرد بوی خوب بدم . دیگه واقعا من مونده بودم چی بگم ولی کلی خندیدم .

:: دوشنبه بیست و چهارم آذر 1393 :: :: 15:54 :: :: یک مامان ::
ستایش خانوم ما 5سالش تموم و وارد 6 سالگی شد. انشالله قراره برای عزیز دلم بعد از ماه صفر یه تولد خودمونی بگیرم . حالا بعدا عکس هاشو می ذارم .

:: شنبه پانزدهم آذر 1393 :: :: 13:51 :: :: یک مامان ::

دیروز بعدازظهر ستایش کلاس موسیقی داشت بعد از  مهد رفتیم خونه تا لباس عوض کنیم بعد بریم کلاس که ستایش تمایلی نداشت کاپشن بپوشه و من به خاطر سردی هوا تاکید داشتم که حتما باید بپوشه که از من کمی دلخور شد و با حالت ناراحتی گفت : « تازشم تو خیلی کوچولویی و قدت از بابا علی کوتاهتره می گم که دعوات کنه » وای دیگه واقعا نتونستم جلوی خودمو بگیرم و ترکیدم از خنده . واقعا استدلالش برام خیلی جالب بود . اما بالاخره تسلیم شد و کاپشن پوشید . 

:: دوشنبه سوم آذر 1393 :: :: 12:42 :: :: یک مامان ::

سلام به دوستان خوبم ببخشيد كه دير اومدم. ستايش عزيزم تقريبا دو هفته ميشه كه سرماخورده و سينه درد شديد داره و اصلا هم بهتر نشده به طوري كه هفته پيش من دو روز نرفتم سركار پيشش بودم توي اين هفته هم دو روز باباش سركار نرفت و از ستايش مراقبت كرد. ديروزم چون بابابش براش صبحانه درست كرده و ظرفها رو شسته بهش گفته بابا مگه تو مامان شدي ؟ ديروز هم با باباش ناهار رفته رستوران و بهش خوش گذشته . البته باباش معمولا چون دیر از سرکار میاد کمتر ستایشو می بینه و این دو روز خیلی براش خوب بود که با هم بودن.  ستایش چند شب پیش زد زیر گریه و می گفت تو و بابا همش سرکار میرین من دوست دارم خونه باشم . پیش شما باشم خلاصه کلی وجدان ما رو به درد آورد. حالا باباش قراره چند روزی مرخصی بگیره و بمونه پیشش .

:: سه شنبه ششم آبان 1393 :: :: 10:48 :: :: یک مامان ::
امروز روز عيد غديرخم هست امروز صواي از اينكه برام از نظر ديني از جايگاه خاصي برخورداره اما پنج سالی ميشه به خاطر تولد دخترك، اين روز قشنگي ديگه اي برام داره.

اصلا باورم نميشه از اون روز قشنگ و پر استرس با همه سختي هاش پنج سال گذشته اما واقعا شيرين و زيبا بوده تمام روزهاي با ستایش بودن.

خدايا تو رو صدها هزار بار به خاطر وجود ستايش شكر مي كنم .

عزيزم تولدت مبارك

:: دوشنبه بیست و یکم مهر 1393 :: :: 10:36 :: :: یک مامان ::

 

امروز 16 مهر روز جهانی کودک است و این روز رو به دختر قشنگم و همه کودکان سرزمینم تبریک می گم و امیدوارم که همه کودکان در فضایی پر از آزادی ، آرامش، صلح و تفاهم بزرگ شوند و امیدوارم که همه والدین و از جمله خودم بتوانیم شرایطی را برای فرزندانمان فراهم کنیم که در فضایی پر از صلح و صفا بزرگ شوند. آمین

کودکی غنچه ای از رود صداقت به صفای آب است

کودکی صفحه ای از عشق و محبت به شکوه ماه است

کودکی سلسله ی  اشک به دنبال سرشت است

کودکی لاله سرخ است به باغ امید

 

:: چهارشنبه شانزدهم مهر 1393 :: :: 9:37 :: :: یک مامان ::

ستایش دیشب دومین دندون شیریش رو پر کرد. به گفته دکتر این دوندونش تو سن 11 سالگی می افته . فعلا ستایش دندون خراب نداره . ولی دلم سوخت تو دندونپزشکی خیلی گریه کرد. البته دکترش خیلی خوب بود می گفت می خواییم یه کار کنیم کرم های دندونت بخوابه بعد با این آقا قلقلکی کر مها را بیرون کنیم . به اون دستگاهی هم که آب دهانوخارج می کنه می گفت آقا اردکه میاد آبها می  بره بیرون . خلاصه دکتره یه اصطلاحاتی مخصوص بچه ها به کار می برد .

آخر سر هم یه بسته مداد رنگی به ستایش جایزه داد .

:: سه شنبه یکم مهر 1393 :: :: 10:16 :: :: یک مامان ::

ستایش دیشب کمی دندون درد داشت امروز میخوام ببرمش دندونپزشکی . فقط خدا کنه خوب همکاری کنه .

:: شنبه بیست و نهم شهریور 1393 :: :: 13:44 :: :: یک مامان ::

"خدایا تو را دوست دارم و می دانم که مرا دوست داری و تو را به خاطر معنت هایی که به ما دادی شکر می کنم" . این بخشی از  دعای ستایش بعد از خوردن غذاست که بسیار ستودنی هست اما نمی دونم چرا ستایش به جای نعمت میگه معنت . بعد از خوندن این دعا بود که بابا علی از ستایش می پرسه می دونی خدا کیه؟بعد ستایش میگه خب امام رضاست دیگه . دختر قشنگم خدا را در جلوه امام رضا دیده.

 

:: چهارشنبه نوزدهم شهریور 1393 :: :: 13:58 :: :: یک مامان ::

دیشب مثل هر شب داشتم برای ستایش کتاب می خوندم . موضوع کتاب هم نحوه خوابیدن حیوانات بود . وقتی رسیدیم به شکل خوابیدن خفاش که برعکس می خوابه ، ستایش با تعجب پرسید مامان چرا خشفاش این طوری می خوابه ؟ وای من دیگه کلا سوالو فراموش کرده بودم و فقط چسبیده بودم به خشفاش .

:: یکشنبه شانزدهم شهریور 1393 :: :: 15:55 :: :: یک مامان ::
[ Weblog Themes By Night nama ]
درباره وبلاگ

اسم من ستایش خانومه. من روز یکشنبه پانزدهم آذر 88 همزمان با عید غدیر خم ساعت 12 و 15 دقیقه ظهر به دنیا اومدم و شدم همه دنیا و عشق مامان و بابام.