ستایش

روز اول شهریور تولد من بود - مامان ستایش - به خاطر همین ستایش و باباش منو سوپرایز کردن و یه جشن کوچولو برام گرفتن البته ناگفته نماند که این وسط ستایش یه سوتی هایی می داد و من تا حدودی شک کردم که اینا یواشکی دارن یه کارایی می کنن . اما بخش جالب ماجرا این بود که ستایش رفته بود به باباش گفته بود که

"بابا بگم برای مامان کادوی تولد چی بخر؟ " باباش گفته بود که چی بخرم؟ ستایشم گفته بود بابا ، "مامان کیف و مانتو و کلاه مرتضی پاشایی! لازم داره " حالا واقعا نمی دونم ربط کلاه مرتضی پاشایی چی بود .

به هرحال اون شب دو تا عشقای من خیلی زحمت کشیدن و یه شب به یاد موندنی رو برام رقم زدن .

نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور ۱۳۹۴ساعت 14:22 توسط یک مامان |

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۴ساعت 22:55 توسط یک مامان |

دیروز جشن فارغ التحصیلی ستایش در مهد کودکشون برگزار شد و ستایش خانوم ما از گروه سنی 5 سال وارد کلاس 6 ساله و یا همون پیش دبستانی شد. دیروز اجرای گروه سنی ستایش اینا خیلی خوب و عالی بود و با صدای رسایی دو شعر به زبان فارسی و انگلیسی خوندن. بچه ها با بلوز سفید و دامن سورمه ای و تاج های قرمز رنگ واقعا مثل فرشته ها بودن و چه قدر پاک و معصوم. برای ستایش خیلی خوشحال شدم که با اعتماد به نفس زیادی رو سن شعرش رو اجرا کرد . در پایان جشن هم بچه ها رو صدا زدن و رفتن رو سن و جایزه هاشونو گرفتن .

نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد ۱۳۹۴ساعت 14:7 توسط یک مامان |

چند وقتی بود که نمی تونستم وارد بلاگفا بشم و همش ناراحت بودم که نکنه نوشته های پیشین از بین بره ولی خدا رو شکر امروز اتفاقی امتحان کردم که باز شد . توی این مدت به نظرم اتفاقات زیادی افتاده اما فعلا حضور ذهن ندارم که بخوام در موردشون حرف بزنم انشالله به زودی با پست های جدید از ستایش میام .

نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر ۱۳۹۴ساعت 16:27 توسط یک مامان |

سلام به همه دوستان خوبم . اینجا خیلی وقته نیومدم. از ابتدای سال واقعا وقت نداشتم . امسال دوم فروردین عمه ستایش از هلند اومد و ما همش مهمونی و گردش  بودیم به خاطر همین خیلی نیومدم اینجا .

امسال عید ما چند روز مهمون امام رضا بودیم و بعدش رفیتم گرگان که خیلی خیلی خوش گذشت . خودم و ستایش و باباعلی هم حدود 15 روزی تعطیل بودیم که برامون خیلی خوب بود.

از این به بعد سعی می کنم بیشتر از قبل اینجا سر بزنم و عکس بذارم . 

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 11:48 توسط یک مامان |

دیشب برای مراسم چهارشنبه سوری خونه مامانم به صرف رشته پلو دعوت بودیم . جاتون خالی خیلی خوش گذشت . کودک درون من ، آقای همسر و خانوم برادرم فعال شده بود و کلی ترقه بازی کردیم . خلاصه آخر شب اومدیم خونه و وقتی می خواستیم در اپارتمانو باز کنیم دیدیم باز نمیشه . کاشف به عمل اومد که ستایش خانوم کلید را از داخل گذاشته توی قفل و منم موقع بستن در متوجه نشدم و ما ساعت یک شب موندیم پشت در . دیگه همسرم رفت پیچ گوشتی از انبار آورد و قفل در رو باز کرد حالا احتیاج به انبردست داشتیم اما متاسفانه انبردست تو خونه بود دوباره ساعت یک شب برگشتیم رفتیم خونه مادرم و انبردست اوردیم . حالا فکر می کردیم که در راحت باز میشه و می تونیم بریم بخوابیم چون صبح باید می رفتیم سرکار اما از شانس بد انبردست برای اون قفل خیلی بزرگ بود و بازم باز نشد . دوباره به مامانم زنگ زدم  و می خواستیم بریم اونجا بخوابیم اما این بار همسرم گفت بذار  دوباره با کلید امتحان کنم که پس از مدتی کلنجار رفتن بالاخره در خونه ساعت 2:30 باز شد .

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 14:50 توسط یک مامان |

روز جمعه با آقای همسر تصمیم گرفتیم بریم برای ستایش خانوم لباس عید بگیریم .

ما از ساعت 3 بعدازظهر رفتیم خیابون بهار خرید و بعدش هم جایی کار داشتیم که حدودای ساعت 12 شب برگشتیم خونه . خسته و هلاک .

اما واقعا خدا رو شکر کردم که خدا یه دختر بهمون داده که همپای ما راه اومد . نه نق زد نه اذیت کرد .

البته اینم بگم که ستایش از همین حالا عاشق خرید و مغازه دیدن هست حتی اگه چیزی نخره  - این اخلاق انگار در همه خانوما از دوران کودکی هست _

خلاصه موقع برگشتن که تو ماشین خوابش برد . فکر می کردم دیگه تا صبح بیدار نمیشه اما در کمال تعجب دیدم که رسیدیم خونه میگه مامان اجازه میدی من لباسامو بپوشم امتحان کنم. گفتم ستایش الان؟ گفت آره مامان تو رو خدا.

دیگه لباسا رو براش پوشیدم خیلی ذوق داشت بعدش دیگه با خیال راحت رفت خوابید .

یاد دوران بچگی خودم و خریدای عید افتادم که چقدر ذوق داشتم . ای کاش منم الان بچه بودم یادش بخیر .

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۳۹۳ساعت 15:32 توسط یک مامان |

دیشب داشتم با ستایش درس های موسیقی کار میکردم و می خواستم شکل نت ها رو تمرین کنم . بهش سرمشق  " دو " رو دادم که شکل یه گردیه که یه خط از وسطش رد میشه . معلم موسیقی برای راحتی بچه ها به اونها گفته دوی سیبیلو که تو ذهنشون بمونه . خلاصه دیدم ستایش داره دوی سیبیلو می کشه و با دوخط . بهش میگم ستایش چرا دو تا خط داره . میگه مثل سیبیل باباعلی که دو تاست دیگه

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 15:6 توسط یک مامان |

ستایش واقعا عاشق شاسی بلنده مثلا به باباش میگه باید ماشین شاسی بلند بخری . مثلا بوت هاشو میخواد بپوشه میگه کفش های شاسی بلندمو بپوشم.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 12:17 توسط یک مامان |

امروز صبح خیلی دیرم شده بود . ترافیک هم سنگین بود . پشت چراغ مونده بودیم  . منم یه لحظه عصبانی شدم و به اون پلیس بیچاره ب ی ش ع و ر نثار کردم که ستایش گفت مامان حرف زشت زدی . سریع بهش گفتم مامان جون معذرت میخوام از دهنم دراومد. بعد باباش بهش میگه ستایش مامان چی گفت؟ میگه خودش می دونه چی گفته حرف زشت زده . وای خدا از دست این بچه ترکیده بودم از خنده .

دقیقا آموزش های خودم رو به خودم بر می گردونه . منم باید حواسمو جمع کنم دیگه حرف زشت نزنم وگرنه دهنم بوی بد می گیره به قول ستایش .

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۳ساعت 11:54 توسط یک مامان |

دیشب برای شام هویج پلو درست می کردم که ستایش خانوم گفت: مامان می خوام کمک کنم و ستایش خانوم در سرخ کردن گوشت، پیاز و هویج کمکم کرد. ولی غذا کمی شور شده بود که بابای ستایش می گفت آشپز که دو تا شد غذا یا شور میشه یا بی نمک . خلاصه این که ستایش خیلی ذوق می کرد که آشپزی کرده. حالا امیدوار وقتی بزرگ شد بهم کمک کنه .

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۳ساعت 14:49 توسط یک مامان |

دیروز صبح بعد از این که ستایش خانوم برای مهد کودک آماده کردم و لباساشو پوشیدم بهم گفت مامان برام عطر بزن تا اگه کسی منو بوس کرد بوی خوب بدم . دیگه واقعا من مونده بودم چی بگم ولی کلی خندیدم .

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم آذر ۱۳۹۳ساعت 15:54 توسط یک مامان |

ستایش خانوم ما 5سالش تموم و وارد 6 سالگی شد. انشالله قراره برای عزیز دلم بعد از ماه صفر یه تولد خودمونی بگیرم . حالا بعدا عکس هاشو می ذارم .

نوشته شده در شنبه پانزدهم آذر ۱۳۹۳ساعت 13:51 توسط یک مامان |


آخرين مطالب
» کادوی تولد
» روز دختر مبارك
» جشن فارغ التحصیلی
»
»
» کلید خونه
» لباس شب عید
» دوی سیبیلو
» کفش شاسی بلند
» حرف بد

Design By : RoozGozar.com