ستایش دیشب دومین دندون شیریش رو پر کرد. به گفته دکتر این دوندونش تو سن 11 سالگی می افته . فعلا ستایش دندون خراب نداره . ولی دلم سوخت تو دندونپزشکی خیلی گریه کرد. البته دکترش خیلی خوب بود می گفت می خواییم یه کار کنیم کرم های دندونت بخوابه بعد با این آقا قلقلکی کر مها را بیرون کنیم . به اون دستگاهی هم که آب دهانوخارج می کنه می گفت آقا اردکه میاد آبها می  بره بیرون . خلاصه دکتره یه اصطلاحاتی مخصوص بچه ها به کار می برد .

آخر سر هم یه بسته مداد رنگی به ستایش جایزه داد .



تاريخ : سه شنبه یکم مهر 1393 | 10:16 | نویسنده : یک مامان |

ستایش دیشب کمی دندون درد داشت امروز میخوام ببرمش دندونپزشکی . فقط خدا کنه خوب همکاری کنه .



تاريخ : شنبه بیست و نهم شهریور 1393 | 13:44 | نویسنده : یک مامان |

"خدایا تو را دوست دارم و می دانم که مرا دوست داری و تو را به خاطر معنت هایی که به ما دادی شکر می کنم" . این بخشی از  دعای ستایش بعد از خوردن غذاست که بسیار ستودنی هست اما نمی دونم چرا ستایش به جای نعمت میگه معنت . بعد از خوندن این دعا بود که بابا علی از ستایش می پرسه می دونی خدا کیه؟بعد ستایش میگه خب امام رضاست دیگه . دختر قشنگم خدا را در جلوه امام رضا دیده.

 



تاريخ : چهارشنبه نوزدهم شهریور 1393 | 13:58 | نویسنده : یک مامان |

دیشب مثل هر شب داشتم برای ستایش کتاب می خوندم . موضوع کتاب هم نحوه خوابیدن حیوانات بود . وقتی رسیدیم به شکل خوابیدن خفاش که برعکس می خوابه ، ستایش با تعجب پرسید مامان چرا خشفاش این طوری می خوابه ؟ وای من دیگه کلا سوالو فراموش کرده بودم و فقط چسبیده بودم به خشفاش .



تاريخ : یکشنبه شانزدهم شهریور 1393 | 15:55 | نویسنده : یک مامان |

ستایش عزیزم، دختر نازم، امید فردام ، نفس زندگیم ، فردا روز توست، امیدوارم از لحظه لحظه زندگیت لذت ببری و به تمام خواسته های زندگیت برسی

 

 



تاريخ : چهارشنبه پنجم شهریور 1393 | 11:8 | نویسنده : یک مامان |

دیروز ستایش می خواست از من عکس بگیره ظاهرا چشمای من تو عکس بسته شده میگه مامان قشنگ وایسا پشمک زدی (با کسر پ ) یعنی چشمک زدی .

دیروز بعد از مهد کودک بردمش دوچرخه سواری کمی سطح کوچه پستی و بلندی داشت میگه مامان نمی دونم چه مشکلی وجود داره باید زودتر حلش کنم .

دیروز تو مهدکودک از خوراکی هاش به دوست داده من فقط پرسیدم ستایش خودت خوردی ؟ میگه مگه اشکالی داره بچه س دیگه شاید دلش بخواد منم بهش کیک دادم. وای دیگه من مرده بودم از خنده . انگار من گفتم چرا به دوستت خوراکی ندادی .

 



تاريخ : سه شنبه چهاردهم مرداد 1393 | 16:4 | نویسنده : یک مامان |

ستایش برای اولین بار دو سه روزی رفته خونه مامان بزرگش و حسابی داره بهش خوش می گذره . دلم خیلی براش تنگ شده . جاش خیلی تو خونه خالیه .



تاريخ : دوشنبه ششم مرداد 1393 | 13:29 | نویسنده : یک مامان |

سلام به همه دوستان خوبم . هر چند تقریبا زمان زیادی از جشن فارغ التحصیلی ستایش گذشته اما به هر حال می نویسم تا خاطره اش ثبت بشه . روز چهارشنبه 4 تیر 93 مثل هر روز صبح ستایش از خواب بیدار شد. اما خیلی سرحال و قبراق تر از قبل چون اولا خیلی زود خوابیده بود و دوم این که خیلی دوست داشت بره جشن . بعد از بیدار شدن و دست و صورت شستن،  ستایش بلوز سفید ، دامن مشکی و جوراب شلواری سفیدش رو که برای جشن آماده کرده بودم پوشید و موهاشو خیلی خوشگل درست کردم و توی حیاط خونه چند تا عکس خوشگل گرفتیم و رفتیم. اون روز قرار بود ساعت 11 ناهار بخورن به خاطر همین همه برنامه های آموزشی و تفریحی کنسل بود و همه درگیر برگزاری جشن بودن و پدر و مادرها هم ساعت 2 قرار بود در  سالن اجتماعات اداره یعنی محل برگزاری جشن باشن. من سر ساعت مقرر اونجا بودم اما بابا علی با کمی تاخیر رسید . سالن خیلی قشنگ و زیبا و به سبک کاملا کودکانه طراحی و تزیین شده بود . برنامه با ورود عمو فربد همون عمو موسیقی شروع شد و آهنگ شاد و کودکانه اش آغازگر جشن بود و دونه دونه به معرفی برنامه ها پرداخت . اولین برنامه شعرخوانی بچه های 6 ساله بود و بعد 5 ساله ها و بعد نوبت به بچه های 4 سال یعنی کلاس ستایش می رسید . در کنار اون برنامه های دیگه ای هم بود . بچه های 4 سال قرار بود شعر بز بز قندی رو اجرا کنند. وقتی گروه 4 ساله ها اومدن هر کدوم یه کلاه کاغذی به شکل بز بز قندی به سر داشتن و وارد سالن شدن و برای هر کدام جایی بر روی صندلی های کوچیک زرد رنگ در نظر گرفته  شده بود و اونها شعرشون رو خوندن البته منم حفظ بودم چون ستایش دائما توی خونه اونو می خوند . اجراشون خیلی خوب بود به خاطر همین دوباره تکرار کردن و بعد از برنامه هم یه جایزه خوشگل به بچه ها دادن. خدا رو شکر جشن خیلی خوبی بود البته برای مربی های مهربون خیلی خسته کننده چون اونا با دل و جون برای بچه های ما زحمت می کشن. بدین ترتیب ستایش خانوم از مهر ماه امسال میره کلاس بچه های 5 سال و یک سال بزرگتر میشه . امیدوارم روزی برسه که من در جشن فارغ التحصیلی دانشگاهش شرکت کنم . به امید اون روز قشنگ .



تاريخ : چهارشنبه یکم مرداد 1393 | 15:32 | نویسنده : یک مامان |

ستایش عزیزم امروز صبح که از خواب بیدار شد می گفت مامان من نمی رم مهد کودک آخه دلم برات تنگ میشه . اما ما رفتیم . بهش گفتم ستایش تو باید بری مهدکودک چون تمرین داری. باید بری با دوستات بازی کنی . به هر حال راضی شد که بره . 

روز چهارشنبه جشن فارغ التحصیلی دارن . قراره در این جشن شعر بخونن .

ستایش امروز صبح یه درخواست دیگه هم داشت . مامان منو می بری استخر؟ حالا شاید عصر بریم استخر .



تاريخ : دوشنبه دوم تیر 1393 | 15:10 | نویسنده : یک مامان |

ستایش سه جلسه هست که کلاس موسیقی میره و معلمش خیلی ازش راضیه . خانومش بهم گفت که ستایش با بلز خیلی خوب می تونه صدا تولید کنه و من از این بابت خیلی خوشحالم و خودش هم خیلی خوشحاله که معلمش ازش تعریف کرد و انگیزش بیشتر شده . حالا دیروز داشتیم نت ها رو تمرین می کردیم . من می خوندم تا اونم تکرار کنه بعد میگه مامان چرا حواسمو خرد می کنی دیدی اشتباه کردم . البته منظورش اینه که چرا حواسمو پرت می کنی .

تعطیلات هفته گذشته دو سه روز رفتیم شمال.هوا خیلی خوب و عالی بود . ستایش و طناز (دختر داییش ) حسابی با هم بازی کردن. خیلی خوش گذشت. خدا رو شکر .



تاريخ : سه شنبه بیستم خرداد 1393 | 10:19 | نویسنده : یک مامان |

ستایش صبح بیدار کردم که آماده بشه بریم مهدکودک. "میگه مامان بذار ببینم خیلی جالبه " ، "حالا بذار 5 دقیقه بخوابم " بعد از مدتی رفتم بیدارش کردم که خیلی سریع بیدار شد. بعد ازش می پرسم ستایش داشتی خواب می دیدی ؟ میگه آره داشتم خواب عمو پورنگ و امیرحسین می دیدم. خیلی قشنگ بود .

در ضمن ستایش خانوم از دیروز رفت کلاس موسیقی. آموزش ارف و بلز. که ظاهرا تو کلاس خیلی علاقه نشون داده و خودش خیلی خوشحاله .



تاريخ : دوشنبه پنجم خرداد 1393 | 11:27 | نویسنده : یک مامان |

همانطور که قبلا گفتم ستایش پنجشنبه گذشته با باباش رفت سرکار و منم رفتم استخر. روز خوبی بود اما جای ستایش واقعا خالی بود و همش جلو چشمم بود. منم بعد از استخر رفتم پیش مامانم , شام هم رفتیم پارک. دوباره ستایش اومد تو پارک کلی بازی کرد و بهش خوش گذشت . اما متاسفانه از حدودای ساعت 2 شب با دل درد شدید از خواب پرید . سریع رفتم پیشش و گلاب به روی همه کلی ا س ت ف ر ا غ کرد و تا صبح 2 بار این اتفاق افتاد. متاسفانه به دلیل خوردن زردآلو و گوجه سبز رودل کرده بود . روز شنبه هم پیش مامانم بود و از امروز رفت مهدکودک. امروز اگه خدا بخواد کلاس موسیقیش شروع میشه .



تاريخ : یکشنبه چهارم خرداد 1393 | 14:34 | نویسنده : یک مامان |

سلام به همه دوستان خوبم.  هفته ای که داره تموم میشه فکر کنم خیلی خیلی به ستایش خوش گذشت . مامان بزرگ ستایش زحمت کشیده براش یه اسکوتر گرفته به خاطر همین منم هر روز بردمش پارک تا انرژیش تخیله بشه. هر بار هم حدود 3 ساعت بازی کرده یعنی از ساعت 6 تا 9 شب و آشپزخونه هم به نوعی تعطیل. ستایش خانوم وسایل برقی از جمله قطار، موتور، قایق و بازی های دیگه مثل تاب و سرسره سوار شده و دوست پیدا کرد و باهاشون حسابی دوید . خودم هم راضی بودم چون خیلی وقت بود پارک نرفته بود و برای روحیه خودمم خوب بود.

- دیروز بعد از پارک با ستایش رفتیم برای بابا علی کادو عطر بگیریم. آقای فروشنده هر عطری رو که به من می داد تا بوش کنم، ستایش هم فوری می گفت مامان من من . بده منم بو کنم. بعد بو می کرد می گفت: این بوش خوب نیست و دوباره ... و دخترم به من در انتخاب عطر کمک کرد . البته بعدش گفت مامان تو هیچی برای من نمی خری.

هفته پیش هم بابای ستایش برام یه شال خریده بود بعد من سرم کردم . بعد ستایش به نشونه قهر رفت تو اتاقش. رفتم میگم ستایش خوشگله. بهم میگه نه اصلا خوشگل نیست اصلا بهت نمیاد . اینم از ستایش خانوم . این در حالیه که همیشه هم من و هم بابا علی براش هدیه می گیریم .

فردا ستایش قراره با باباش بره سرکار  و اگه خدا بخواد و کاری برام پیش نیاد منم می خوام برم استخر .



تاريخ : چهارشنبه سی و یکم اردیبهشت 1393 | 12:33 | نویسنده : یک مامان |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.